بنا نبود مگر دست از این هوس بکشند؟؟
و هرچه زجر کشیدیم و درد، پس بکشند؟؟
هنوز هم که عزیزند آن کسانی که
قرار بوده خجالت ز خار و خس بکشند!
تمام سهم تو شاید از این هوا این بود
که زندگی تو را دیگران نفس بکشند
تو سخت قد بکشی و به پات تیشه زنند
به دست پیش بیاری، به پای پس بکشند
به دست های هنرمندشان بیاموزند
برای بال و پرت میله ی قفس بکشند
... تو اوج گیر و بگذار توی دفترشان
تمام حجم تو را قد یک مگس بکشند!
باران مگر کمی تو بباری به روی او
دیگر امید نیست به بغض گلوی او
دیگر امید نیست که –انگار!- بشکنند
این بغض های خون به دل خنده روی او
نشکستنی ست وین دل آیینه ای ما
وقتی نشسته اید شما روبروی او
نشکستنی ست گر چه تنش از ترک پر است
آیینه ای که عکس کویر است توی او
دیدند روی زردتر از حکم سیلی است
گفتند خون دل بشود آبروی او:
وز "بیدلان مست دل از دست داده" شد*
وقتی پر از نگاه شما شد سبوی او؛
یک عمر "لا شریک" به چشمی به باد رفت
حالا دگر شده ست دو تا "وحدهو"ی او
... رسوایی اش دهن به دهن گشته توی شهر
هر کس دراز می کند انگشت سوی او!
*حافظ: ما بیدلان مست دل از دست داده ایم
همراز عشق و هم نفس جام باده ایم
پرستو که هیچ,
سرمای پاییز
امسال
استخوان کلاغ را هم
می سوزاند.
باید به خود بیاید؛
بایداز «تو» کوچ کند دیگر
و به «خود» بیاید
ورق نزن!
دیگر صفحه صفحه ی بزبزقندی را از بری!
...و فکر میکنم حالا
دیگر نوبت آن شده باشد
که بز مادر
دلت را تکه پاره کند!
(اردیبهشت 86)
تردید، بغض، عشق، غزل، آه، گریه، درد
پاییز هم که حجت خود را تمام کرد:
وقتی تو هستی معجزه ی حضرت خزان
"ایمان می آوریم به آغاز فصل سرد"
در عصر همهمه ی سوت و کور آدم ها
و جاهلیت صعب العبور آدم ها
تو از میان کدامین درخت تابیدی؟
قدم زدی به کجاهای طور آدم ها؟
کدام آیه ی روشن پیام دار تو بود؟
خطوط صفحه ی چند از زبور آدم ها؟
بگو! مگر تو نبودی که روز قبل هبوط
شدی میانجی "انت الغفور" آدم؟ ها؟
به چشم های تو ایمان می آورند اگر
کمی تو را بدهد قد شعور آدم ها
و واژه واژه تو را بعد می کنند اقرار
اگر فقط بگذارد غرور آدم ها!
...چه فرق می کند اما برای من اینها
بگو گره خورد اصلاً امور آدم ها
فقط هوای مرا این وسط تو داشته باش
که کورتر بشود چشم کور آدم ها
تو را برای خودم من همیشه خواسته ام
مباد آنکه بیفتی به تور آدم ها
به فرشته ی عزیزم؛ به یاد تموم نیمکت نشینی ها، بیابون گردی ها، پل فردوسی ها....
من خرفت، من خر، من فلان شده ی بد،
من فلک زده ی پست بد بیار مردد،
تمام دلخوشی ام اینکه یک نفر _ مثلاً تو! _
سوار اسب سپید از میان حادثه آمد
و پیله کرد که: "خانم! سوار شو! به خدا من..."
و بعد اسب که رم کرد و قصه را که به هم زد
همان توی مثلاً بی نظیر می روی، اصلاً
از اولش من خوش باور نفهم نباید...
که اینچنین بشود حال و روز ثانیه هایم
و هیچ رد و نشانی هم از تو باز نیاید
بعید نیست که حالا... بعید نیست... ولش کن!
"سخن چه فایده گفتن؟" تو آدمی که...؟ ...بماند!
یه غزل دغدغه ناک؛ که مال اون روزهای دغدغه ناک تریه که دیگه باور کردم که باید کویر رو قاب گرفت و زد به دیوار خاطره ها!!!
رفت و کبودتر شد وبرگشت از کویر
ابری که رفته بود و بیاید اگرچه دیر!
ابری که باردار تگرگی است یخ زده
هی پیچ می خورد به خود از درد ناگزیر
می خواست تا بیابد و شنگول تر شود
کآمد سلام کرد و طمع باز گرگ پیر
... حالا کلاغ قصه رسیده به خانه اش
طفلک دلش خوش است به یک قالب پنیر
روباه چاپلوس سمج پیله کرده است
بی تاب می شود: "برو یک گوشه ای بمیر!"
افتاد ناگهان / به زمین خورد و خرد شد
ایمان محکم منِ آسیب ناپذیر
چیز کمی نمانده برایم، مگر کم است؟!
یک شک مطمئن و غروری که سر به زیر!
□□□
بیست و دو سال شد که مرا گریه می کند
من را کبود می شود این طفل گوشه گیر
این طفل بد بیار که عمداً رها شده
از دستهای خسته و بی جان هشت تیر
( تیرماه 86 )
زندگی بوده _ تا که یادم هست _ بدترین رویداد زندگی ام
مرگ ای کاش این زمان دیگر می رسیدی به داد زندگی ام
عاجزانه بگو به گورستان سنگ من را به سینه اش نزند
تلخ بودم، نیاورید مرا بعد از این ها به یاد زندگی ام